روزی که به خانه آمدی
پسرک نازم تو را روز شنبه صبح به خانه آوردیم بابایی از اول تصمیم گرفته بود که به شکرانه تولد تو و سلامتی من و تو روزی که به خونمون اومدیم برامون قربونی کنه و ماه آخر هم تصمیم گرفتیم برا سلامتی تو هم یه قربونی دیگه (قراره ماه محرم ذبحش کنیم ) قربونی کنیم نزدیک ظهر بعد از اینکه بابایی کار تسویه حساب با بیمارستان رو انجام داد ترخیصت کردن برا بردن ما مامان بزرگ ،عمه، مامان جون و باباجون و خاله ثریا اومده بودن که همه شون برات صدقه دادن سوار ماشینمون شدیم و تو ،عزیز دل من،تو بغل مامان جون بودی رفتیم خونه آبا (مامان بزرگ بابایی )تا تو گوش تو اذان و اقامه بخونه آبا هم برات صدقه و کادو داد و تو گوشت اذان و اقامه خوند و اسمت رو تو گوشت زمزمه کرد ...
نویسنده :
لیلا و علی
15:08


