آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

روزی که به خانه آمدی

پسرک نازم تو را روز شنبه صبح به خانه آوردیم بابایی از اول تصمیم گرفته بود که به شکرانه تولد تو و سلامتی من و تو روزی که به خونمون اومدیم برامون قربونی کنه و ماه آخر هم تصمیم گرفتیم برا سلامتی تو هم یه قربونی دیگه (قراره ماه محرم ذبحش کنیم ) قربونی کنیم نزدیک ظهر بعد از اینکه بابایی کار تسویه حساب با بیمارستان رو انجام داد ترخیصت کردن برا بردن ما مامان بزرگ ،عمه، مامان جون و باباجون و خاله ثریا اومده بودن که همه شون برات صدقه دادن سوار ماشینمون شدیم و تو ،عزیز دل من،تو بغل مامان جون بودی رفتیم خونه آبا (مامان بزرگ بابایی )تا تو گوش تو اذان و اقامه بخونه آبا هم برات صدقه و کادو داد و تو گوشت اذان و اقامه خوند و اسمت رو تو گوشت زمزمه کرد ...
3 تير 1390

خاطره تولد آروین خان

سلام پسرک نازم خیلی وقته نتونستم بیام و برات از خاطراتمون بنویسم از اینکه خدای مهربون تو را به عنوان بهترین هدیه زندگیمون به ما داد آروین عزیزم تو زودتر از موعدی که دکتر تعیین کرده بود به دنیا اومدی چهارشنبه صبح به همراه بابایی رفتیم دکتر ،دکتر خواجه نصیری به ما گفت کیسه آبت خیلی پره اگه آروین خان قبل از هفته ٣٨ دنیا بیاد باید برید بیمارستان الزهرا ،ما هم رفتیم پیش دکتر تقوی (رییس حاملگیهای پرخطر)تو بیمارستان الزهرا و دکتر معاینه کرد و گفت هفته بعد برا ویزیت بیا ... عصر ساعت ٨ دردهای تولدت شروع شد و مامان بزرگ که خونه ما بود می گفت حاضر شو بریم بیمارستان و من می گفتم هنوز خیلی زوده خلاصه بابایی و مامان بزرگ منو بردن بیمارستان و دکتره...
3 تير 1390
1